اميرصدرا (ميش ميش ماما)اميرصدرا (ميش ميش ماما)، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

ميش ميش ماما

زندگي اعياني چند روزه ما درمجتمع آهوان

اين مطلب مربوط به سي شهريورماه هست ماماني زرنگ اميرصدراالان وقت ميكنه اين مطلب رو بنويسه پسرم نميتونم بگم جات خالي چون سه تايي رفته بوديم هميشه وقتي توفيلمها زندگي بالانشين ها رو ميديدم فكر ميكردم حتما يه سناريو بيشتر نيس يعني واقعيت نداره كه اونا همه آرايش كرده موها فرم گرفته صبح اول وقت همه آماده ميان ميشينن سريه ميز آنچناني براي خوردن صبحانه واصلام هم خوابشون نمياد بعد صبحونه هم ميرن خريد يا سالنهاي شنا ماساژ و بالاخره با يه دست لباس ديگه ميان ناهار و..... براي چند روزهم كه شده ما تو آهوان اين زندگي رو تجربه كرديم براي اين تجربه ما به رئيس اداره بابايينايه تشكر بدهكاريم آقاي رئيس تشكر تشكر حالا ماجراي ما تو مجتمع آهوان جونم برات بگه ...
29 آبان 1392

پسرم سيده

مامان قربونه پسر سيدش بره امروز عيد پسر سيدمه خدا تو رازير سايه محبت امام علي هميشه سالم وعاقل پايدار نگه دارد.البته عيد علي بابا هم هست امروز دوتا سيد تو خونه ما هست خدا من رو هم به خاطر اين دوتا سيد از بلاهاي بد حفظ بكند ايشالا.پدر وپسر سيد عيدتون مبارك     آسمان     يكبار   ديگر   خنده   كرد                               عشق   ما  را  باز  هم  شرمنده   كرد   ...
2 آبان 1392

كلاس نقاشي

تابستونه و وقت كلاسهاي تابستاني من هم تورو به كلاس نقاشي وقران نوشتم خيلي دوست داري قران بخوني ولي تواين كلاسها فقط يه سوره ياد ميدن توخيلي به قران علاقه داري وخيلي زود حفظ ميشي براي كلاس نقاشي هم مربيت چند تاوسايل گفته بود كه ديروز باهم رفتيم گرفتيم چند برگ سبز هم برات از درخت كنديم فكر كنم امروز نقاشي برگهارو دارين   بعداز دوماه پشتكار وتلاش كلاسهاي پسر گلم به سراومد اگرچه مامان تمبلش دير وقت كرده كه عكس هاي پسرش رو اينجا بزاره اما همونموقع بعد از آخرين جلسه كلاس كه روزجشن بچه هاي مهد بود عكس هايي از پسرگلم گرفتم تا توسايتش بزارم پسر باهوش ماما بعداز اون كلاس ها سعي مي كنه دوباره هم نقاشي هم قرآن اش رو هرشب تمرين كنه اين هم عكس ها...
26 مهر 1392

مدرسه ها شروع شده

    هرانساني دوآموزنده دارد: يكي روزگار وديگري آموزگار........     اولي به بهاي زندگي ات دومي به بهاي زندگي اش ...........     اول مهر،يادآورروزهاي خوش مدرسه   خداقوت به همه معلماي عزيز و ذهن وهوش باز براي همه بچه هاي گل ،خدا اميرم از سال بعد ميره مامانش قربون پسر باهوشش بره      ...
20 مهر 1392

روزپدرمبارك

ميلاد امام علي وروزپدرمبارك جمعه روزپدر وميلاد امام علي بود ما سه تايي روزپنج شنبه يعني شب عيد رفتيم خونه بابابزرگها تاكادوهاشون رو بديم حسابي بابابابزرگها بازي كردي روزجمعه هم دوباره رفتيم باغي كه باباهرهفته مارو مي بره اونجا ،وقتي برمي گشتيم خونه تو راه خونه ديديم كه تو زروخونه مراسم هست تو خوابيده بودي ولي از باباخواستم كه اون ميل هايي كه عيد برات از لرستان گرفته بوديم روبرداريم وبرين زروخونه وقتي ميل ها روبرمي داشتم پويا راهم صداكردم وسه تايي رفتين زورخونه خيلي خوشحال بودم كه توبااين مراسم ها داري آشنا مي شي ولي چون از خواب بيدارشده بودي وهنوز به خودت نيومده بودي همش خميازه مي كشيدي .  ...
15 مهر 1392

گلايه

پسرگلم نميدونم از تنبلي خودم گلايه كنم از بدشانسي تو گلايه كنم يا از كارهاي بابايي من از بچگي آرزو داشتم براي تو اين سايتو درست كنم ولحظه به لحظه زندگيت روبرات بنويسم ولي چهار سال طول كشيد تا اينترنت گرفتيم حالاهم كه گرفتيم تو خونه فقط باگوشي ميتونيم كاركنيم باكامپيوتر نميتونيم براهمين توگوشي هم مثلاكادر درج عكس نيس براهمين نميتونم برات هروقت كه خواستم بنويسم يه مطلب چند مدت طول ميكشه تابرات بنويسم اينقدر تودلم حرف هست كه برات بنويسم ولي نميشه كه نميشه ديگه تصميم گرفتم اينجا يه گلايه بكنم بعد به بابايي بگم كه بخونه تادلش به رحم بياد تا كامپيوترمون رودرست كنه. بابايي مچكريم پسرگلم انگار گلايه كارخودش روكردحالا وقت تشكر از بابايي هس...
15 مهر 1392

جشنواره آش نير

سلام پسرگلم بعدازيه مدت طولاني وقت كردم كه برات بنويسم امروزرفته بوديم نيرجشنواره آش نير ده ده جونيا با مابودن به غير ازدادايي وعروسش كه دادايي سربازه همه بوديم خانوماي محلي بالباسهاي محلي آش هاي مختلفي پخته بودن مافقط يكي رو امتحان كرديم پايين عكسهايي ازجشنواره رو برات ميزارم                                         راستي اين دوتاعكس پاييني مروط به عروسي عمومهدي پسر عمه بزرگه اگه خوب دقت كني مثل هميشه سروصورتت زخميه توعروسي دوباره خرابكاري كردي وصورتت زخمي شده كل صورتت ورم داره گفتم بزار اين هم توذهنت بمونه تاببني چ...
15 مهر 1392

آغازمحرم

صحــرایــئ کــربــلاده، تــۇفانـدێ یـا محمـد گؤنده‌ر کفه‌ن حۆسئینه، عوریاندێ یا محمد یـوم-ی- عـزادی یـاران، یا روز-ی-عئیـد-ی-اضحـی   کـرب-وْ-بـلادی یـا رب، یا دشـت-ی-ذئبـح-ی-مینــا برهـم دی نظـم-ی-عاله‌م، قان آغلار اهل-ی-معنا ســر نئیــزه ده حـۆسئینیـن، باشـێ ائده‌ر تجه‌للا گـــۆن بیر جیدانێـــن اۆستــه، تابانــدێ یا محمــد عباسیمیــن کسیلـــدی، بــــازوی-ی-بــاوفــاســێ باش کاسه‌سینده قاسیم، ایسلاتدێ توْی حناسێ مئیــدانــدا یاتمێـــش اکبـــر، آغــلار قالێب آناســێ خامــوش اوْلـــۇبـــدۇر اصغــر، حلقینده اوْخ یاراسێ پئستــان اوْ شیـــر-ی-خــواره،...
5 مهر 1392

مهماني افطاري

  ديگه كم كم ماه ضيافت خدا داره به پايان ميرسه تواين ماه زيبا خيلي روزهاي خوبي داشتيم هرشب سرسفره افطاري سه تايي به انتظار الله اكبر مي نشستيم وبا دعا وصلوات روزه خودمون راباز مي كرديم تو صلوات را كامل ياد گرفتي وچقدر زيبا صلوات مي گي بعدش فرني خودت را مي خوردي صلوات راخيلي محكم مي گفتي و ما را هم مجبور مي كردي كه محكم بگيم انشاء الله خداي اين ماه زيبا حافظ ونگهدار توباشد شبهاي قدر چقدر زيباست انشاء الله كه خداوند مهربان دعاهاي مارااجابت وقبول كند تو به خاطر كلاسهات زود ميخواييدي ومن پيش تو مي نشستم ودعا ميخواندم  دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم دعا می کنم که لبانت را فقط...
13 مرداد 1392