ميش ميش ماما
X

ميش ميش ماما

زندگينامه پسرم


نوشته شده در يکشنبه 7 ارديبهشت 1393ساعت 8:25 توسط مامان و باباي امير

دلیل سکوت طولانیم سکوت ابدی عزیزی است که غم از دست دادنش سکوتی در زندگیم به پاکرد

 

روز پنج شنبه نه بهمن صبح خیلی زود بلند شدم میدونستم روز پرترافیکی دارم شب دوجا قرار بود بریم براهمین باید کارامون رو زود انجام میدادیم درضمن طول روز هم کارای زیادی داشتم باهم صبحونه خوردیم با دایی مهدی تماس گرفتم که قراربود باهم یه جایی بریم که خودش تنهایی رفته بود بعد آماده شدم باهم رفتیم خونه مامان جون من کار آرایشگاه داشتم انجام دادم رفتیم خونه بعد ناهار کلاس داشتم رفتم بعدش یه دعوت شام داشتیم شب هفت نوه عمه بزرگ آوا خانوم بود آماده شدیم رفتیم بعد شام برگشتیم خونه مامان جون چون تولد دایی مهدی بود همه منتظر ما بودن که کیک رو ببرن همه کارایی که طول روز داشتم علاوه بر پرترافیکی بودن یک تلاش قشنگ بود ولی من میدونستم که استرس و دلهره دارم احساس میکردم دلیلش کارای خونه جدید و مسئله بسته بندی وسایلو و تمییز کردن خونه جدیده چون کسی که خونه رو بهش فروخته بودیم اصرارداشت که هرچه زودتر خونه رو تخلیه کنیم ولی خونه جدید هنوز از کاراش مونده بود شب خیلی خوش گذشت

 فردا صبح بعد صبحونه قرارشد بریم خونه جدید یکم تمییز کنیم سه تایی راه افتادیم ولی من باز چقدر اروم بودم یه چیزی باعث میشد اصلا حرفی نزنم اروم وبی صدا کار میکردم وسطا تو وبابایی شوخی میکردین که یه صدایی ازخودت دربیار که بدونیم زنده ایی ولی من چیزی نمیگفتم ساعت نزدیک سه بود که یهو فکر کردم که دیگه دارم خفه میشم نمیتونم دیگه کار کنم به بابایی گفتم میخوام برم خونه میایی یانه بابایی  گفت هنوز وقت هست یکم دیگه تمییز کنیم من دست توروگرفتم دوتایی پیاده تاخونه رفتیم  داشتیم ناهار میخوردیم که دده جون زنگ زد صداش میلرزید اروم گفت میخوام یه چیزی بگم ولی باید خونسرد باشی موندم گفت دایی منصور فوت کرده موندم اخه چرا چی شده یه چیزایی گفت ولی من دیگه چیزی نمیشنیدم فقط گریه میکردم یهو چشامو باز کردم دیدم تو با لرز به من نگاه میکنی رومو کردم اونور که نبینی دوباره تلفنم زنگ زد دایی مهدی بود گفت مامان جون نمیدونه ماهم نمیتونیم چیزی بگیم بیا باهم جریانو بگیم اصلا نمیدونستم چیکارکنم لباس آماده کردم هم برای خودم هم برای تو به بابا زنگ زدم جریانوگفتم اومد دنبالمون رفتیم خونه مامان جون ،فقط خدا میدونه اون یه ساعتی که خونه مامان جون بودم و داشتم شرایط رو برای گفتن جریان آماده میکردم چجوری گذشت اما به خودم اومدم دیدم تو ماشینیم داریم میریم تهران بابا با تو موندین دلیلشو نمیدونم ولی مثلا داشتیم مامان جونو بهش کلک میزدیم که چیزی نشده توراه سیل میومد چقدر بارون تند تند میومد من شنیده بودم که تو بارون دعا براورده میشه یه جور خاصی بودم خیلی اروم مطمین به ارحم الراحمین بودن همش با خدا حرف میزدم میگفتم هیچ چیز دست خدا سخت نیست میتونه ،خیلی شب سختی بود الان هم که مینویسم اصلا باورم نیست همش چشم به راه دایی ام ، کاش میشد واقعا کاش میشدچقدر جاش تو این دنیا خالیه چقدر نبودش عذاب آوره هر وقت مامانم رو میبینم بغض تو گلوش واشک تو چشاش رو حس میکنم نمیشه از خدا چیزی رو به اجبار خواست ومصلحت الهی رو باید پذیرفت.شاید دیونگی است ولی باوجود این ناراحتی ها وقتی میبینم باز مجبوریم شاد باشیم و روزهای خوشی هم داشته باشیم و باید بخندیم شادی کنیم عروسی بریم گردش بریم اعصابم داغون میشه، خیلی مسخره میاد برام ولی تسلیم سرنوشتم  

این پست به زودی البته انشالا تکمیل خواهد شد ولی به جهت پبغام دوستای عزیز گذاشتم تا شروعی دوباره باشه برای نوشتن پستای پسرگلم 

 

 

نوشته شده در شنبه 25 بهمن 1393ساعت 9:10 توسط مامان و باباي امير |

سلام عزیزکم دردانه ماما, الهی که این آنفلوانزای لعنتی دربدر بشه نسل اش نابود بشه شیطانچی از پسر گلم میخواد من چقدر خوشحال بودم که پسملم واکسن زده دیگه مریض نمیشه خودم پسملمو چشم زدم چن روزه همش تب داری تویه روز چقدر ضعیف شدی چشات گودافتاده احساس میکنم حتی وزن کم کردی غذا هم نمیخوری خوبه که از نی نی سایتی ها متوجه شدم که طبیعیه چون مامانا هم میگفتن بچه هاشون دل درد دارن والا مامانی قادره تو یه روز یه سناریوی قوی در مورد بیماریت تو ذهنش بسازه شب با اینکه غذا داشتیم به بابایی گفتم برات کباب بگیره  مثل قحطی زده ها اونو خوردی  من وبابایی هم غذامون مونده بود هی کباب تورو ناخنک میزدیم من به بابایی میگفتم دیگه بسه بزار امیر بخوره بابایی هم به من تذکر میداد زباناول هفته به خاطر برف مدرسه ها تعطیل بود اما از دیروز بازه ولی بخاطر مریضیت نمیری تو استراحت هستی امروزمهمون مامان جونی  هستی و دیروز هم من مرخصی گرفتم و با تو خونه موندم هیچ نمیدونستی با بدن خسته ات چیکار کنی همش دنبال یه جایی بودی که سرتو بزاری اما زود بلن میکردی ومیرفتی یه جای دیگه ,مامان جونی میگه که با ژاکت جدیدت اونروز چشم خوردی اخه بعد از چن مدت نه چندان کوتاه بالاخره ژاکتت تموم شد وبعد از اینکه یه روز رفتیم مامان جون مرحله پرو رو انجام بده 

بعد اینکه تو تن صدرا بالام هم اوکی شد مامان جون دوختش و رسیدیم به مرحله بدو بدو مامان وپسر تا مرحله پوشیدن خوب پیش رفتیم اما وقتی به مرحله عکس گرفتن که رسیدیم شاکی شدی و بعد از گشت وگریز فراوان تونستم شکارت کنم

مبارک گل پسرم باشه ودست مامان جونی هم درد نکنه جمعه جشن میلاد نوه دوست مامان جونی بود وتو با ژست تمام لباس جدیدتو پوشیدی ورفتیم مهمونی 

پسمل مودب مامانی خنده

قدم نورسیده رهام جونی هم مبارک باشه

از تعمیرگاه پسملی بگم که چقدر تمییز وباسلیقه اسباب بازیشاشو خراب میکنه ومیشکنه 

نمیدونم چرا اونایی که این ماشینو درست میکنن اینقدر قطعه اضافه میزارن توماشین که پسملم مجبور بشه اونارو جدا کنهخنده

مامانی برات بگه خیلی وقت بود که میخواستم با کدو تمبل  یه غذا درست کنم اخه من عاشق کدوتمبلم

اما به دلایلی که نامشخص هستش و شاید هم ازآثار خوردن زیادی کدو تمبل هستشخندونک این موضوع به تاخیر افتاد حالا اینجا خواستم روش پخت اون رو با دوستان نی نی وبلاگی تقسم کنم

مواد لازم:

کدوتمبل 

                                 

به

                                

گردو

                                

کشمش

                                

دارچین

                                

شکر

کشمش

کره

روش تهیه:

من قبلا کدوتمبل و به رو فریز کرده بودم که بتونم به موقع آماده اش کنم امسال کدوتمبل و به که خریدم درست متضادهم هستن یکی ترش و سفت ویکی شیرین و نرم برای همین مثل سالهای قبل درنمیاد ابتدا باید کدو تمبل ها رو توظرف چید بعد به رو ریخت و کشمش و کره ودارچین (من از چوب دارچین استفاده میکنم که غذامون رو سیاه نکنه) ودرآخر شکر رو اضافه میکنیم من به اندازه چهار قاشق غذاخوری شکر ریختم چون به ترش مزه بود ولی بسته به ذانقه دوستان میشه زیاد وکم کرد وهمچنین به جای شکر از شیره انگور وخرما وحتی مربا هم استفاده کرد کره هم به نظرمن دویست گرم کافی باشه برای پخت این غذانیاز به کمی آب هستش من چون کدو وبه رو فریز کرده بودم دیگه اب نریختم اما اگه کسی بخواد بریزه به نظرمن باید نصف فنجان اب ریخت چون اب زیاد نیازنیست همینکه در قابلمه رو باز نکنیم و بهم نزنیم اروم با شعله متوسط نزدیک به کم خیلی خوب میپزه اما نکته مهم این غذا اینه که وقتی غذا میپزه نباید بهمش زد چون کدو تمبل به خاطر نرم بودنش خیلی زود له میشه مراحل پخت این غذا اینه کمی با آب می پزه وقتی آب غذا تموم شد با کره تفت داده میشه و یه ته دیگ قرمز و خوشمزه درست میشه من این غذا رو همون روز جمعه که رفتیم مراسم رهام جونی بار گذاشتم که چون قبل اینکه بپزه من و پسملی خونه رو به قصد تالار ترک کردیم دیگه شعله رو بابایی خاموش کرد ونوش جونش.

در این قسمت میخوام یکم از به وخواص اون صحبت کنم 

خواص غذايي

به سرشار از ويتامين‌هاي A و B و C و همچنين قند و پپتين است. به رسيده، داراي طبيعتي معتدل است، در حالي كه دانه آن يا همان به‌دانه طبيعتي سرد و تر دارد.

خواص درماني

به براي درمان بسياري از بيماري‌ها از جمله عفونت‌هاي روده‌اي و ورم حاد روده، اسهال مخصوصا از نوع خوني، سوزش مجاري ادرار، تنگي نفس، سردردهاي مزمن و التهاب‌هاي مختلف مفيد است.

مي‌گويند با خوردن به، عرق بدن خوشبو مي‌شود.

خانم‌هاي باردار براي جلوگيري از سقط جنين به مصرف مي‌كنند.

علاوه بر گوشت به، دانه آن نيز اثر شفابخشي براي التهاب‌هاي دستگاه گوارش و مخاط‌ها، سرفه‌هاي خشك، سينه درد، تب و گرفتگي صدا دارد ولي مراقب باشيد از جويدن و بلعيدن به‌دانه بپرهيزيد زيرا به‌دانه، حاوي يك ماده سمي است كه براي بدن مضر است.

بنابراين چند عدد به‌دانه را مدتي در دهان نگه داشته و مرتب بمكيد تا لعاب آن خارج شود، سپس بيرون بريزيد يا اينكه چند عدد به‌دانه را در آب داغ بخيسانيد و از لعاب آن استفاده كنيد.

بااینکه میدونستم که به خیلی میوه مفیدی هستش اما وقتی این فواید رو خوندم باز یادم افتاد که ما چقدر از آفریده های خدا غافل هستیم وبرای درمان بیماریها دست به دامن این داروهای شیمیایی به ظاهر مفید هستیم همیشه مامان جون وقتی که به میخریم دانه هاش رو تو یکم آب گرم خیس میکنه ووقتی به صورت ژله در میومد به امیرصدرام میخوروند ایندفعه من وقتی به رو برای فریز کردن آماده می کردم این کار رو کردم وکمی از به دانه ها رو توآب خیس کردم ودادم پسمل گلی نوش جون کنه 

مامان جونی امسال یه روش خیلی جالب از تلویزیون یاد گرفتن والبته عملی هم کردن که خیلی جالب شده ابتدا به رو رنده کرده و جلوی بخاری خشک کردن که میشه زیر رادیاتور خیلی زود خشک کردوبعد ازاینکه خشک شد روی شعله گاز تفت داده که خیلی کم طول میکشه ووقتی بوی به دراومد باید برداریم جاتون خالی اونروز مامان جونی  از اون یه چایی خوشگل و خوشرنگ و خوشمزه درست کرد وما نوش جان کردیم خیلی خیلی خیلی تعریف داشت که به همه دوستان نی نی وبلاگیمون به شدت توصیه میکنیم اگه یادم بیفته حتما ازش عکس میگیرم و اینجا میزارم به نظر من حتی میشه چن تا از این رنده شده ها رو تو یه چای معمولی ریخت که باعث خوش رنگ وخوش عطر شدن چاییمون میشه. با توکل برخدا منم قصد دارم درست کنم. 

نوشته شده در سه شنبه 23 دی 1393ساعت 13:33 توسط مامان و باباي امير |

                                           

                        بر سر آنم که گر ز دست برآید

                               دست به کاری زنم که غصه سر آید

                       خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

                         دیو چو بیرون رود فرشته درآید

                        صحبت حکام ظلمت شب یلداست

                            نور ز خورشید جوی بو که برآید

                         بر در ارباب بی‌مروت دنیا

                                    چند نشینی که خواجه کی به درآید

                         ترک گدایی مکن که گنج بیابی

                          از نظر ره روی که در گذر آید

                         صالح و طالح متاع خویش نمودند

                               تا که قبول افتد و که در نظر آید

                           بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

                                   باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

                            غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

                                    هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید 

شب یلدای امسال ما به روایت تصویر وتوضیح خلاصه مامانی

اول تصویر کادوهای زندایی نادیا در شب یلدا

وشب یلدای خودمون که در خونه دده جونی برگزارشد

می تونی بعدش گلایه کنی که چرا اینقدر خلاصه شده اخه شبمون خیلی مفصل بود مامان جونی یه غذای خوشمزه بخته بود سوتی پلوی خوشمزه به همراه مخلفاتش و یه هندونه خوشمزه به همرا آجیلی و چس فیل ولبوی پخته و میوه های دیگه , اما بازم مثل همیشه مامانی بی حوصله از همه چی عکس ننداخته بودوباید به این چن تا عکس بسنده کنی.ایشالا مثل این شب چله ای که گذشت مشکلات همه دوستان وعزیزانمون هم بگذرد خوشگلی ماما دوست دارم

نوشته شده در چهارشنبه 3 دی 1393ساعت 12:57 توسط مامان و باباي امير |

از صبح این صفحه رو باز کردم که پست جدید بزارم اما اصلا نتونستم جمله سازی کنم ایندفعه مامانی دمدمی وتمبل رو ببخش وفقط به عکسا بسنده کن حیف بود عکسا اینجوری روهم تلنبار بشن 

ماهی های جدید مبارک پسر گلم اونروز با خان دایی بیرون رفته بودی ازش خواستی که واست ماهی بگیره و خان دایی زحمت کشیده اینارو واسه توخریده خیلی خوشگلن منم از ذوقم از هر ژست ماهیها عکس گرفتم

این پست بزودی کامل میشه قول میدم انگار امروز مودش نیست معذرت

بعد از یه هفته تاخیر این پست کامل میشود

فردای روزی که این متن رو نوشته بودم با تلاشی مضاعف شروع به نوشتن متن وگذاشتن عکس های تو شدم وموقع سیو کردن یهو دیدم سیو نمیشه به در بکوب به دیوار بکوب فهمیدم نت تموم شده و تمام تلاش من در یک چشم بهم زدن به هدر رفت غمگیناون لحظه دلم گریه همراه جیغ میخواست اند بدشانسی بود والان بعد یه هفته امیدوارم که دیگه بتونم بالاخره این متن رو تمام کنم.

یه روز دایی مهدی اومده بود خونمون خواستی ماهی های خوشگلتو بهش نشون بدی وقتی برداشتیم دیدیم واااااای عجب کثیف شده آبشون

بعد اینکه آبشون رو عوض کردیم تو بردی که به دایی مهدی نشون بدی

این روزا تمام دغدغه تو بازی وغذا دادن به ماهیهاته بعد مدرسه زودی به اونا سرمیزنی و وقتی یکیش بدون تحرک هستش داد و فریاد که مرده تکون نمیخوره بعد اینکه به شیشه اش میزنی و تکون میخوره میگی زنده شدن انصافا خیلی خوشگلن ماهیهات من چن تا عکس هنری خندونک از اونا گرفتم که حیفم میاد که پاکشون کنم 

بریم سراغ یه مورد دیگه هرروز من بعد ناهار میرم باشگاه و تو مثل پسرای خوب خونه میمونی و میخوابی بعد مدرسه خیلی خسته میشی بعضی موقع ها اینقدر خسته میشی سر سفره چرت میزنی یا لقمه بدهن اینجوری رو مبل خوابت میگیره

وقتی بغلت گرفتم که ببرم سرجات لقمه ات هنوز تو دهنت بود وشروع کردی به خوردن ولی با اینهمه خستگی نمیدونم چه اصراری داری که نخوابی اصلا مشکلت با خواب رو نتونستم کشف کنم آخه مگه از خواب شیرین تر تو دنیا هست حالا وقتی صبح بیدار شدی میری گوشه کنار قایم میشی تا بخوابی ونری مدرسه اما حاضر نیستی حتی شب تا صبح یه خواب راحت و کامل داشته تا خود صبح تو فاصله اتاق و پذیرایی همش رژه میری این عکس هم شکار منه که صبح تو خونه گم ات کرده بودم

تا من از باشگاه برگردم بعضی موقع ها تو با اصرار تمام نمیخوابی وبابابایی میری سر خونه جدید و بعد اون هم با بابایی میری اداره , یه روز که هوا سرد بود من با ماشین رفتم و موقع برگشت وقتی در خونه رو باز کردم با این صحنه روبرو شدم میخوام خودت تجسم کنی که من چه شکلی شدم

مثل آدمی که تو دادگاه محکوم شده باشه سوییچ رو دادم بهتون تا برین به کاراتون برسین ومن هم به گناه بزرگ خودم درخلوتم یه کم فکر کنم بی حوصله.

چن روز پیش عمه من یعنی آبجی دده جون اومده بود خونه مامان جون وما رفتیم دیدنش تو خیلی رابطه ات باپیرزنا و پیرمردها شگفت انگیزه , رسیده نرسیده باهاش انس گرفتی , عمه خانوم خیلی زن مومن و نورانی هستش واطلاعات قرآنی اش خیلی زیاده , پسر دایی ام با خانومش و نی نی کوچیکش هم اونجا بود و ازفرصت استفاده نی نی رو دادن دست عمه ام که تو گوشش دعا بخونه , تو هم از کنجکاوی از عمه ام خواستی که برای تو هم دعا بخونه واونم بغلت گرفت و ...

وبالاخره می رسیم به مطلب اصلی که این متن هم اسمش اونه یعنی بافتنی های پسمل گلم که مامان جون با چشمای عینکیش اونا رو بافته البته اینجا که عکسا رو گرفتم یکم از کارای بافتها مونده بود ولی الان نزدیک تموم شدنه وعلت تاخیرش هم سردرد شدیدی هستش که این روزا مامان جون داره که نمیزاره سرشو خم کنه و بقیه اش رو ببافه , ایشالا به حق جدت و به حق این روزهای عزیز که همه مریضا شفا پیداکنن و سایه همه پدرومادرا بالای سر فرزنداشون باشه آمین یا رب العالمین, تو عاشق شلوار شدی خیلی دوسش داری هنوز کش نگرفتم که مامان جون کامل کنه شلوارو ولی وقتی میری اونجا اصلااز تنت درنمیاری 

بافت شیری ژاکت هستش که مامان جون برات میبافه اون طوسی هم من برات کلاه می بافمخندونکاین یک کار ماهرانه نیست فقط جهت افزایش لیست کارهای انجام شده من برای فرزندم می باشد وارزش قانونی دیگری ندارهزیبا حتما از تمام شدش برات عکس میزارم.

یه چن تا هم عکس متفرقه میزارم که توضیحی ندارد آخه حتی عکس هم گوشخراشه 

تومیدونی که تو عشق مامانی هستی یانه؟شک نکن یکی یدونه من بوس

 

نوشته شده در سه شنبه 18 آذر 1393ساعت 14:00 توسط مامان و باباي امير |

سلام پسر گلم این روزها چقدر حال عجیبی داریم همگی یه حس غریب یه حس نامعلوم .به نظرمن داریم معنی دقیق زندگی رو میفهمیم به یه خبری ازته دل خوشحالیم درعین حال با خبر از دست رفتن کسی ناراحت, با پیش رفتن کارهای خونه جدید خوشحالیم با ناراحتی هاونگرانی های مامان جون نگران. چقدر این روزها قاطی شده احساساتم ودر هرحال دوست دارم پسر گلم دین روی ماه تو هرروز امید به زندگی رو در من بیشتر میکنه. خیلی راحت میشه بزرگ شدن و مرد شدن تو رو این روزها درک کرد چقدر مستقل شدنت این روزها دلگرمم میکنه صبح ها با من بلند میشی و آماده میشی که از خونه بریم چقدر حس دوست داشتنی هست. چقدر با سلیقه و ریلکس صبحونه میخوری بی هیچ عجله ای و هیچ نگرانی. وسطای بدو بدوهای خودم تو اتاق ها  وآشپرخونه بعضی موقع ها سرت داد می زنم امیرصدرا توروخدا زود باش دیرمون شده و تو با یه نگاه آرام و ریلکس که چشماتو بالا میاری و یه نگاه بی تفاوتی به من میکنی خندم میگیره با خودم میگم خدایا این پسر چقدر آرومه و ریلکسه وبعدش منم آروم میشم و میگم نباید باعث بشم تو هم مثل من بی قراری کنی واسه هرکاری,ومنم مثل تو آروم میشم و میشینم اما مثل تو خودم آروم نیستم و یه نگاه به ساعت میندازم و یه نگاه به دهن تو که چقدر آروم حرکت میکنه بچه ها و بزرگترای اداره ای تو کوچه یکی یکی میرن و همش با خودم میگم وای امیر محمد رفت , وای کسری هم رفت , ای وای من دکتر نمازی هم رفت وما همچنان آرام و ریلکس سر سفره صبحونه تو نشستیم و منتظریم پسر گلم صبحونه اشو میل کنه جالبش اینه که وقتی بعضی موقع ها به تو میگم که امیرم زود باش اروم اروم چشماتو میاری بالا وبهم میگی مامانی ناهارمو گذاشتی تو کیفم میخندم و میگم آره پسرم دوباره میپرسی مامانی شیرم رو هم گذاشتی میگم آره پسرم چقدر تو آرومی پسرم ایشالا همیشه و همه حال دلت اینقدر آروم و آروم باشه پسر گلم این دعایی هستش که هرروز با دیدنت از خدا میخوام بالاخره بعد از حرکت همه سرویس ها و ماشینهای ادم های سحر خیز کوچه و همسایه ما هم راه میفتیم بابایی به خاطر تاخیر هرروزه ما ماشین رو از پارکینگ در میاره و توکوچه نگه میداره و سوییچ رو هم تو پله میزاره و تو بدو بدو کفشتو می پوشی تا زودتر از من سوییچ رو برداری و در ماشین رو تو باز کنی بعدش میشینی و بعد ماشین رو روشن میکنی و دیگه راحت تو صندلیت میشینی و بیرون رو نگاه میکنی تا مسیر مدرسه دنبال ماشین گنده  میگردی وهمش تو مسیر صحبت از  اونها میکنی که دیروز اینجا این ماشین بود اینجوری دستشو بالا آورده بود و....... و بالا خره بعد از طی کردن ساعاتی چند در تصور من به مدرسه می رسیم من دیگه از ماشین در نمیام هرچند دلهره منو میکشه که چجوری رسید داخل مدرسه اما میگم دیگه باید پسرم مستقل شه و بتونه بعضی از کارهاشو خودش انجام بده آفرین به پسر زرنگم که بدون هیچ اعتراضی خودش راه میفته و میره مدرسه اما موقع برگشت دیگه بابایی بر میگردی و ماموریت من تا این قسمت از روزه وقتی می رسم خونه تو و بابایی رسیدین و تو پشت دیوار آشپزخونه قایم شدی که منو بترسونی اما دیگه کلکتو فهمیدم و منم پشت همون دیوار می ایستم و دیگه جلو نمیام و تو بعد یکم انتظار میایی بیرون و از ته ته ته ته دلت میخندی من اونموقع خوشحالترین وخوشبخت ترین آدم دنیام تو میخندی و من فقط نگات میکنم و دستامو باز میکنم و تو بغلم میکنی و میگی بزار برم از اون گوشه خونه بیام بغلت و میری و دوباره با یک دو سه بدو بدو میایی بغلم میکنی و بعدش بابایی مثل هرروز جیغ میزنه زودباشین بیایین سرسفره و ما باخنده میریم که دستامونو بشوریم و بیاییم سرسفره وقتی سر سفره ای هرروز بهم میگی مامانی من ازت بخوام نری باشگاه تو قبول میکنی منم یه نگاهی بهت میکنم میگم که خاله نسرین عصبانی میشه نرم عسلم زودی میرم و برمیگردم و تو مثل همیشه قبول میکنی و اما وقتی ازت میپرسم که تومدرسه چیکار کردین انگارمنتظر همین سوالم باشی زودی بلن میشی و کیفتومیاری ودفترتو درمیاری و مشقاتو می نویسی این کارت خیلی خوشحالم میکنه با اینکه خسته ام اما سعی میکنم پیشت بشینم تا تکلبفتو بنویسی فقط یه مادر میتونه واسه درس خوندن یه بچه اینقدر خوشحال باشه چقدر خوشحالم خوشحال خوشحال از کتاب دستت گرفتن ات از مداد دستت گرفتن ات از پاک کردن مشق هایی که اشتباه نوشتی , امیدوارم تا آخرش عاشق کتاب و یاد گرفتن باشی دانشمند مامانی.از دیگر علائم بزرگ شدنت اینه که امسال مثل بزرگتر ها تو مراسم عزارداری امام حسین شرکت کردی چقدر نگاهتو به دنیا دوست دارم امیرصدرام  چقدر جالب نگاه می کنی بعد مسجد رفتنات همش میایی وواسه من توخوه اون مراسما رو اجرا میکردی وسطا صلوات میخوندی وسطا دعا میکردی وبعضی وقتها برام از کارایی که اونجا انجام دادین میگفتی اینکه بابا چجوری گریه می کرد اینکه آقای روحانی چه چیزایی میگفت و یکی از روزها که آروم با خودت داشتی بازی میکردی گوشه ای اروم بدون اینکه بفهمی ازت عکس گرفتم این حکایت کلی بازی کردن تو با اسباب بازیهاته .تو حتی با ماشینهات هم بازی کنی ته ماجرا خونه بازی هستش خیلیا میگن حتما پشت سرت یه ابجی میاری ماهم میگیم ایشالا خندونک

با این عکس آخریت اینقدر ور رفتم تا بالاخره همشکل بغلی شد میگم که قدر مامانی رو بدونی خندونک شوخی کردم عمرم زندگیم وتازه یکی از علایم دیگر بزرگ شدنت اینه که دیگه از مدرسه با دست وپای زخمی نمیایی اره پسره گلم روزای اولی هرسری یه جاییت زخم میشد وای جیگرم خون میشد (مثل همیشه وقتی اینجوری میبینمت و ناراحت میشم ته دلم اروم میگم خدایا به مادرای شهدا صبر بده )ولی یک سری دیگه راحت من یک ساعت تو مدرسه نشستم و همش به مربیات میگفتم اگه چشم پسرم زخمی میشد من باید چه خاکی به سرم میکردم چرامراقبش نبودین چرا ندیدین این اینجوری شده وهمش اونا منو اروم میکردن وقول دادن که با مربی اش وپسری که اونکارو کرده بود گوشزد کنن ولی من با مربیات موافق بودم که باید خودت از خودت دفاع کنی ووقتی ماما بابا نیستن مواظب خودت باشب پسر زرنگم.سری های اول استرسم زیاد بود ویادم رفته بود ازت عکس بگیرم اما دیگه این اخری و شاهکار بزرگ علی توتونچی رو ازت عکس گرفتم تا ببینی.

آره پسر گلم اینم حکایت این روزای ماست داریم مسیر تکامل تورو سیر میکنیم آرام

نوشته شده در دوشنبه 26 آبان 1393ساعت 10:30 توسط مامان و باباي امير |

این یکی از اون غذاهایی است که من همیشه عاشقشم و منتظر زمان کدو تمبل میشم تا اینو بپزم در سفری که برای گرفتن گوجه رفته بودیم از همون باغ کدو تمبل هم گرفتیم ولی همش با خودم میگم ای کاش زیاد گرفته بودیم.

ابتدا مواد لازم:

کدوتمبل 

برنج

لوبیا چشم بلبلی

نمک

شکر

به یا مارمالاد به

دارچین 

کره

ابتدا کدو تمبل رو آماده میکنیم وپوستش رو میکنیم و به اندازه های متوسط وبه کلفتی که تو تصویر میبینین می بریم من نه اونقدر نازک میبرم که به ته دیگ بچسبه ونه اونقدر کلفت می برم که پختش زیاد زمان ببره چون مقدار برنج مصرفی ما کم هستش برای همین زمان پخت ماهم کمه .به همین ترتیب من به ها رو هم پوست میکنم همیشه من این غذا رو به همراه به میپزم ولی چون امسال یکم زودتراز زمان به کدو خریدیم ایندفعه با مربای به پختم ولی به یه روش دیگه با به هم این غذا رو حتما در اینجا میزارم .

بعد اینکه کدوها آماده شد شروع به آبکش کردن برنج میکنم این مرحله دیگه نیازی به توضیح نیست ولی کاری که من موقع پختن برنج هم آبکش وهم کته انجام میدم در آخرای کار وقتی کمی به مرحله آبکش کردن وآب کشیدن کته مونده یکم آب سرد به آب کته یا پلو اضافه میکنم که این مرحله به اصطلاح شوک وارد کردن به برنج هستش و شروع به قد کشیدن میکنن 

نزدیک آّبکش کردن لوبیا چشم بلبلی رو اضافه میکنم و بلافاصله آّبکش میکنم

داین مرحله ته قابلمه کمی کره اضافه میکنیم و کدوها رو میچینیم 

روی کدوها رو هم میشه شکر هم میشه شیره خرما وهم مربای به اضافه کرد توخونه ما بیشتر تمایل به شکر هستش براهمین من شکر اضافه کردم وچون به نداشتم به جای به بعضی قسمتها مارمالاد به اضافه کردم

دارچین با کدو تمبل خیلی طعم قشنگی داره براهمین من یه کم همیشه به کدو تمبل دارچین اضافه میکنم ولی این موضوع خیلی سلیقه ای هستش بعد این مرحله برنج دم کشیده رو اضافه میکنم وفرصت میدم تا برنجمون دم بکشه یه چیز دیگه راجب برنج این هستش که من همیشه برای برنجهایی که ته دیگ دارن مثل ته چین مرغ , ماهی یا حتی ماست و همچنین کدو یک پیمانه برنج علاوه بر برنج مصرفی هرروزمان می پزم یعنی برنج روزانه ما دو ونیم پیمانه است و من تواین دستو سه ونیم ویا اگه بیشتر دوست داشتین چهار پیمانه استفاده میکنم 

برنج ما آماده است تا دم بکشد نزدیکای پخت من به برنج تکه های کره اضافه میکنم دلیل خاصی ندارم ولی من کره رو اب نمیکنم و به صورت تکه های کره به فاصله روی برنج میچینم .

مدت دم کشیدن این برنج نسبت به برنج معمولی خیلی بیشتره برای همین باید نسبت به زمان ناهار باید برنج رو دم کشید مثلا اگه قبلا تا نیم ساعت برنجتون اماده میشد ولی این برنج تا یک ساعت طول میکشه وبه این ترتیب غذای ما اماده سرو هستش. من چون میخواستم خیلی خوشگل سرخ بشه تا تو تصویر خوشگل بیفته براهمین موقع برداشتن یکم شعله رو برای چن دقیقه زیاد کردم ویکم بیشتر سرخ شده بود ولی بااینهمه خوشمزه بود جاتون خالی 

بقیه کدو تمبل خام رو من در ظرفی گذاشتم وفریز کردم تا برای مصرف بعدی آماده تو یخچال داشته باشم وتخمه های کدوتمبل رو هم تمییز شستم وبعد خشک شدن استفاده کردیم

نوش جان

این عکس هم مربوط میشه به برنج قالبی که ما تو یکی از رستورانا مشتریش هستیم وخیلی دوست داریم درسته به موضوع ما مربوط نمیشه ولی دوست داشتم که عکسشو اینجا بیارم تاشاید به درد دوستان بخوره

نوشته شده در سه شنبه 29 مهر 1393ساعت 12:03 توسط مامان و باباي امير |

مهربانترینم امیرم صدرام

چه حس قشنگی بود اولین روز مدرسه بعضی موقع ها من و بابا بیشتر از تو ذوق میکنیم با خودم فکر میکنم اگه یکی مارو از دور ببینه حتما به ما میخنده دو تا گوشی دستمون دنبال تو عکس میگیریم وتو بعضی وقتها بی حوصله میشی چن روز قبلش رفتیم برات وسایل تحریر گرفتیم این اولین خرید ما بود قبلا بیشتر وسایل تحریرتو دایی ها میگرفتن مثل همیشه من وبابایی زودترازهمه رفتیم مغازه دیرتر از همه اومدیم بیرون ولی همه وسایلارو گرفتیم چن تا وسایل دیگه هم قبلا گرفته بودیم و لباس فرمت رو هم تحویل گرفته بودیم یعنی اماده بودیم تا فردا صبح بریم مدرسه

بعد از برچسب زدن وسایلتا آماده شدی تا بخوابی وزود بیدارشی اولین روز مدرسه پسرم بود

خیلی شیرین خوابیده بودی چن بار صدات کردم دیدم جواب نمیدی زود رفتم سراغ گوشی

از دستشویی دراومدی ببین هنوز خواب آلودی ولی باید بگم امیرخان دیگه تموم شد خوابهای اول صبح دیگه بزرگ شدی وباید همش صبحا بلن شی وبری مدرسه

صبحونه خوردی اونم چقدر یواش ,تا یه لقمه رو قورت بدی یه ساعت طول میکشه بالاخره آماده ات کردم وقرارشد بابابایی سه تایی بریم مدرسه , آخه اولین روز بود

و لحظه دیدار رسید دیدار با مدرسه

باید بگم که پدر وپسر خوش تیپ ترینهای مدرسه بودین 

پسرم چه زیرکانه رفته نشسته تو صندلی و داره کل مدرسه رو با کنجکاوی تفسیر میکنه وقتی از مدرسه رفتی تو دیگه من وبابایی رو محل نزاشتی هرچی صدات کردم که ما دیگه میخواییم بریم اصلا انگارنه انگار تو داشتی همه رو می پاییدی که ببینی با کی میشه دوست شد باکی میشه شلوغ کرد این پسر اسمش چیه خیلی قیافه ات جالب بود من میدونستم زیر اون چهره چه فکرایی میگذره مامانی قربون پسرش با اون لباس فرمش بره ایشالا.

موقع برگشت قراربود بابایی بیاد دنبالت وقتی من رسیدم دم در دیدم دوتا خوش تیپ های من دارن میان منم دست به کار شدم و گوشی رو دست گرفتم وازتو یه عکس گرفتم

چن روز بعدش که دیگه کلاستون ومعلمتون مشخص شد که اسم خانم معلم ات خانم زهره چرویده است براتون کار درمنزل تعیین کرده بود و اولین مشق ات رو تو خونه تمرین کردیم 

دستای لاک زده ات هم محصول کار زندایی نادیاس که از بس گیر دادی بهش تا اونم برات لاک زد ولی باید پاک میکردم چون دیگه نمیشد تو مدرسه با اون لاک رفت اما تو نمیزاشتی ومن آخر سر راضیت کردم که به لاکهای انگشتای پات دست نزنم و انگشتای دستتو فقط پاک کنم.

یه هفته بعد مدرسه دده جون مریض شد و تو بیمارستان بستری شدو این مسئله یکم حال گیری شد یه شوک بزرگ بود برای همه ما که دده جون به مانند یه کوه پشت سر ما بود از ته دلم دعا میکنم که همه پدر مادرا همیشه سایه اشون بالاسر بچه هاشون باشن و همیشه سالم و سلامت باشن . عید قربان هم دده جون تو بیمارستان بود براهمین دیگه امسال دده جون گوسفند سر نبرید وقراره ایشالا بعد از مرخص شدنش از بیمارستان سر ببره . براهمین عید قربان امسال یکم طعمش تلخ تر بود وبرای اینکه نادیا زندایی هم خونه ما بود یه گوسفند کیک براش گرفتیم تا هم به خاطر اینکه دده جون مریضی اش مورد خاصی نبود وهم اینکه به جای گوسفندی که هرسال دده جون میگرفت سر ببریم .

تازه از خواب بیدارشده بودی و اخمات برای اون بود ولی نادیا زندایی دلتو بدست آورد وباهم کیک بریدین وخوردین.

دیگه بدون دده جون مراسم برگزارشد تو به دایی مهدی کمک کردی و گوشتی که دایی مهدی و علی بابا از قصابی گرفته بودن کباب کردیم

هرچند کباب طعمش مثل همیشه نبود ولی باز خدا رو شکر که خطر اصلی بابت مریضی دده جون رفع شد وبه امید خدا سالهای سال دده جون برامون کباب درست میکنه وما زیر سایه اون باهم کنار هم میخوریم.

بعد کباب رفتیم بیمارستان و با دده جون عید دیدنی کردیم و وقتی از بیمارستان دراومدیم جلوی بیمارستان یه پارک هستش که حتما و بدون چونه باید میبردیمت اونجا 

یکم بعد عید قربان عید غدیر هستش وبراهمین ما هرسال برای عیدی میریم خونه حاج بابا و عید رو به اونا تبریک میگیم اخه سید هستن و درنتیجه تو هم سیدی .بعد شام حاج ماما نماز میخوند و تو با پویان پسر عمه مریم کنار حاج ماما وایستادین و نماز خوندین

توهمه این عیدا براتون از مهد کاردستی میدادن وتو با ذوق و شادی برامن میاوردی

یه عیدی دیگه هم از طرف خدا داشتیم که اونم تولد نوه دایی عزیز عادل دایی بود که خیلی خیلی خیلی خیلی نازوخوشگل بود دخملی اسم اش هم مثل خودش خوشگله مهشید جون ایشالا بزرگ بشه و باتو همبازی بشه 

از وقتی مهر شروع شده هم اولین باران پاییزه رو داشتیم هم اولین برف پاییزه بله درست شنیدی برف ولی برای تو که فرقی نمیکنه پاییز باشه یا زمستون , تابستون باشه یا بهار این مهمه که برف بیاد و امیرصدرا باهاش برف بازی کنه 

به خاطر مشکلی که تو کامپیوترم هست امکان گذاشتن پست های جدید وبه موقع خیلی برام سخته براهمین تو همین پست عکسایی که از تابستونت توگوشیم مونده ونشد که برات بنویسم اینجا میارم.

یه عکس از تمرین کلاس ژیمناستیکت

عکسای ماشینای گنده ات که عاشق اونایی 

یه روز که با من اومدی بودی سرکارمن وتو حیاط شرکت همسایه بالایی اردک و مرغ نگه میداشت حسابی با اونا بازی کردی

اینم از سلدای عزیز دوستت تو همسایگی مامان جونی که خیلی دوسش داری

تو با دخترا خیلی راحت تر بازی میکنی چون که تو خیلی به بازیهای خشن علاقه نداری و دوست داری خیلی اروم بازی کنی براهمین بازی کردن با سلدا رو خیلی دوست داشتی من از پنجره شما رو دیدم وخواستم یواشکی ازتون عکس بگیرم که چقدر با شخصیت و به عبارتی جنتلمن با همدیگه صحبت میکردین ولی متوجه من شدین و یکم صحنه رو بهم زدین.

اینهم از غذاخوردن تو یه رستوران که خیلی ازش خوشمون میاد 

اینم عکس شمعدونی من که امسال اولین سال بودکه گل درمیاورد هرچن به موضع ما هیچ ربطی نداره

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 29 مهر 1393ساعت 11:39 توسط مامان و باباي امير |

تابستون تموم شد  وماه مهرومحبت شروع شد فکر میکنم تو این دوره از سن وسال بچه یکم استرس مامانا بیشتر میشه و تمرکزشون بیشتر رو بچه است تا خونه وزندگی اخه پسمل خوشگلم داره به سلامتی میره مدرسه ولی با اینهمه به چن تا از کارای خونه تونستم برسم که یکی از اونا درست کردن یه سسی هستش که با گوجه درست میکنم این دستور رو از یکی از کانالای ترکیه یاد گرفتم که خیلی خوشم میاد ودوساله که درست میکنم وخیلی راضی هستم برای گرفتن گوجه راهی یکی از روستاهای مشگین به اسم پیرازمیان شدیم که روستای یکی از دوستای دده جون می باشد نه اینکه دیگه اواخر شهریور ماه هستش دیگه مسافر خیلی کمه ولی هنوز تابلوی پیرازمیان منطقه گردشگری و توریستی در ورودی روستا بود همینکه رسیدیم امیرصدرا شلوارشو کشید بالا و رفت تو آب همینکه وارد آب شد از سردی آب دهنش باز موند انگار که جیگرش حسابی خنک شده باشه

اینجا اولین سری لباسها خیس شد ورفتیم کباب بخوریم بابایی زحمت کباب رو کشید وبعد ناهار امیرصدرا شروع کرد به پشتک زدن و استفاده از تمام فنهایی که تو ژیمناستیک یاد گرفته بود

اینموقع بود که چن تا ازبچه ها اومدن تو دریاچه وسری دوم آب بازی شروع شد

لباسها دوباره خیس شدن واز آب دراوردم یکم باهم پیاده رفتیم تا اطراف رو بگردیم تو مسیر امیر صدرا برام آواز میخوند اونم آواز مردم از معین

بعد این باز امیرصدرا یه سر به آب زد و دیگه باقیمانده لباسهاشو هم خیس کرد و این صحنه آخره

بالاخره راهی یکی از باغها شدیم تا گوجه بخریم غروب شده بود

من عاشق بوی گوجه ام وقتی گلبرگهاشو دست میزنی و یه بویی از اون به مشام میرسه

بعد از خرید گوجه و بعضی وسایل دیگه راهی خونه شدیم بابایی قول همکاری داد وبرا همین زودی راهی خونه شدیم تا سس راآماده کنیم واینم دستور سس گوجه:

مواد لازم برای سس گوجه یا menemen:

گوجه

فلفل تند و شیرین

نمک سنگی

پیاز

سیر

روغن زیتون

دستورکار:

ابتدا گوجه هارو از وسط نصف میکنم

و با رنده بزرگ گوجه هارو بدون اینکه پوست بکنم رنده میکنم به این طریق که گوجه رو روی رنده میزارم و با یکی از انگشتا به پشت گوجه فشار داده تا یکم باز بشه بعد شروع به رنده میکنم

درآخر پوست گوجه باقی میمونه که دورمیندازیم چن روش دیگه برای رنده کردن گوجه وجود داره که یکی از اونها استفاده از چرخ گوشت هستش که تقریبا آسونتره چون تمام مواد را بعد از شستن میشه به ترتیب ودرظرفی جدا چرخ کرد و روش دیگه اینه که با پشت چاقو مثل اینکه میوه پوست میکنی روی گوجه ها چاقو رو کشیدن بدون اینکه پوستش کنده بشه در اینصورت خواهی دید که پوست از گوشت گوجه جداشده بعد اون با چاقو علامت به اضافه یا مثبت در ته گوجه میندازیم و شروع به کندن پوستش میکنیم من امسال روش رنده کردن با رنده معمولی را انتخاب کردم که باکمک همسری که بقیه مواد رو خورد میکرد زیاد طول نکشید بعد اینکار به ترتیب در ظرف دیگر پیاز رو به صورت خیلی ریز خورد میکنم اندازه مواد به این ترتیب هستش که برای ده کیلو گوجه دو پیاز تقریبا متوسط کافیه و من برای شش کیلو گوجه که داشتم یه پیاز تقریبا بزرگ انتخاب کردم

و نوبت به خورد کردن فلفل میرسه فلفل شیرین باید بیشتر از تند باشه و دویا سه عدد فلفل تند کافیه

در ظرف مورد نظر دوقاشق روغن زیتون ریخته وبعد از گرم شدن پیاز های خوردشده رو درظرف میریزیم کمی تفت میدیم و فلفلهای خورد شده رو میریزیم وبعد سیر رنده شده رو اضافه میکنیم سیر به اندازه یک یا دوقاشق غذاخوری کافی است و درآخر گوجه های رنده شده رو اضافه میکنیم

نیازی به سرخ شدن پیاز یا فلفل نیست وفقط باید تفت بخورن بعد منتظر میمونیم تا به مدت یک تا یک ونیم ساعت این سس به حال خود بپزداینجا نصف پوره رو ریخته بودم و وقتی تمام پوره رو ریختم تا بالای ظرف پرشده بودواین مواد من به مدت یک ونیم ساعت روی گاز بود

همانطور که میبینید تقریبا دیگه سس جا افتاده و کمی ازآب گوجه بخارشده اما کاملا ابش تمام نشده این موقع باید نمک رو اضافه کنیم و اجازه بدیم تا پیج دقیقه دیگه جوش بخوره

بعد از پنج دقیقه من شعله گاز رو کم کردم و ظرف همچنان روی گاز روشن باقی موند و شیشه هایی که برای کنسرو کردن میخواستم آوردم البته مرحله آماده سازی شیشه ها باید قبل از مرحله پخت باشه من ازشیشه های که برای سس سفید یا خیارشور آماده است استفاده میکنم واین دلیلش اینه که وقتی در این سس باز شد باید تو مدت کوتاه استفاده بشه برای همین این شیشه هارو ترجیح میدم یه توضیح دیگه راجب شیشه این هستش که بهتره از شیشه هایی که درآنها فلزی هست استفاده کنیم چون مواد خیلی داغ هست و همچنین باید از محکم بودن در شیشه ها قبل از ریختن مواد مطمین شد چون موقع برگرداندن شیشه ممکنه که مواد به بیرون بریزه و یا حتی به علت هوارفتن داخل شیشه سس خیلی زود فاسد میشه 

شعله گاز خیلی کم روشنه و من عمل ریختن رو ادامه میدم باید مواد داغ داخل شیشه بریزیم بعد که پرشد اطراف شیشه رو باید تمییز کنیم و در شیشه رو ببندیم باید بگم که شیشه خیلی داغه وباید خیلی سریع این مرحله رو انجام بدیم بعد اینکه مطمین شدین در شیشه محکم شده باید شیشه رو برعکس برگردونین این عمل باعث میشه که داغی شیشه در شیشه رو مثل کنسروهای کارخونه ای خیلی محکم کنه

همه شیشه ها رو به این ترتیب آماده میکنم وبرمیگردونم من برای احتیاط شیشه هارو داخل یک سینی قرار میدم تا اگه خدایی نکرده در یکی از شیشه محکم نباشه یا حتی اگه یکی از شیشه ها به علت داغی مواد شکست آشپزخونه کثیف نشه بعد اینکه تمام شیشه ها آماده شد یه روز به همین ترتیب تا سرد شدن کامل شیشه تو محیط آشپزخونه نگه میدارم. برای اطمینان از سالم موندن کنسروهاتون میتونین اطراف در شیشه ها رو چسب بزنین ودرمحیط سرد مثل انباری نگه دارین ولی من در یخچال نگه میدارم من این سس را هم برای خورشت ها هم برای املت استفاده میکنم میتونین به عنوان سس پیتزا ویا سس برای دلمه ها هم استفاده کنین.

من گوجه ها رو به صورت درسته هم در فریزر نگه میدارم یعنی از وسط نصف میکنم چهارتایی یا بیشتر در یک بسته فریزر نگه میدارم البته این گوجه ها برای مصرف خودمون بهتره که برای خورشت ها یا حتی برای استامبولی به صورت خورد کرده میشه استفاده کرد برای خورشت میشه داخل خورشت ریخت یا برای استامبولی به محض اینکه از فریزر دراوردی با چاقوی تیز سرد خورد کرد که به راحتی خورد میشه اگه یکم باز بشه خیلی نرم میشه وراحت نمیشه خورد کرد بنظرمن از گوجه های گلخانه ای بهتره ولی چون زیاد نرم میشه موقع استفاده برای مهمونی ها زیاد خوب نمیشه.

از دیگر کارهایی که من برای زمستان انجام دادم خوردکردن فلفل هستش که این کاروامسال همسرم انجام دادن وچون لطف کردن واین کار رو به گردن گرفتن دیگه زیاد وسواس به خرج ندادم و تخمه های فلفل هم جدانکردن

به این ترتیب داخل نایلون فریزر بسته بندی میکنم و برای غذاها استفاده میکنم

یه کاردیگه رنده یا چرخ کردن سیر هستش که همیشه زحمت این کارهم به گردن مامان جون هستش من چون آخرای کار رسیدم بنابراین فقط توضیحاتش رو اینجا میگم

بعد اینکه سیرهارو با کمک چرخ گوشت چرخ کردیم اندازه سیر که مامان چرخ کرده درتصویر مشخصه برای این مقدار سیر دولیوان فرانسه آب به جوش اومده و سرد شده اضافه کرد و یک قاشق غذاخوری نمک سنگی هم اضافه کردبعد میشه این مواد را یا در شیشه یا همانطور که میبینین در نایلون های فریزر بسته بندی کرد میشه این سیر را هم دریخچال هم در فریزر نگهداری کرد وبه هیچ وجه خراب نمیشه .

 

نوشته شده در 13 مهر 1393ساعت 21:57 توسط مامان و باباي امير |

سلام میش میش ماما خواستم بگم هوای دلم ابریه یهویی به فکر افتادم هروقت من دلم میگیره میام سراغت انگار همه متن هام با این جمله شروع شده فکر نکن من همش بدبینم مثل اون کارتونه که همش میگفت من مییییییییییییدونم که بد میاریم نه عسلم تو پناه منی تکیه گاه منی تو رازدار منی میام پیش ات حرفامو گوش بدی یه جون تازه بگیرم برم سراغ زندگی این روزها نی نی سایتی ها عزادار آوینا جون و مامان وباباش هستن همگی قانون زندگی رو میدونیم ولی باز با رفتن عزیزی حال دلمون یهویی ابری میشه ما بیشتر با خاله الهام آَشنا بودیم و از سایت خاله الهام آوینا جونو دیده بودیم ایشالا روحشون شاد باشه و البته ما هم مثل علیرضا جون و خاله الهام به قانون جنگل اعتراض داریم و نه اینکه همیشه عکسات و خاطرات گذشته و البته قیافه خوشگل پسرم حالمو بهتر میکنه تو فلش چند تا عکس از گذشته داشتم که یه سری به اونا زدم و چن تارو هم کوچیک کردم تا تو سایتت بزارم 

این عکسا ییلاق گردی ما با سانای و سارینا جونیناس که عمو مهندس با دده جون رفته بودن ماهیگیری و ماهیهای خوشگل اوردن که کباب کردیم و .... به به خیلی خوشمزه بودن

 

 

 

 

اینجا هم نشانه هایی از عشق تو به چایی با سند و مدرک مشخص هستش یکی از باغهای سرعین هستش و تو داری با عشق چایی میل میکنی 

وبالاخره نوش جاااااااااااان بوس

اینجا مایوی مامانی رو خودت پوشیدی 

وچن تا عکس هم از شمال گردی ما ومجتمع آهوان که دلمان هوایش راکرده کاش میشد امسال هم می رفتیم

اینجا داری واسه بابایی شعر چشم چشم دو ابرو رو میخونی 

 و لابلای عکسا یکی از خرابکاریت رو هم مشاهده کردم و خواستم به یاد بیاری یعنی جیش کردن تو شلوار و نیاوردن شلوار اضافی توسط مامان و پتو پیچی تو تو پارک خوب شد که شب بود و بیشتر ادما متوجه نشدن که تو چی پوشیدی خنده

چن تا عکس متفرقه که همش خاطر اس خاطره یه آدمک شیرین دوست داشتنی وعزیز مامان وبابا

آرامش بخش روح ماما یه یادآوری لذت بخشی بود یه سفر به زندگیمون تو این پنج سال و اندی با تو عسلم ایشالا همه بچه های دنیا زندگی آرام قشنگی پیش پدرو مادرشون داشته باشن و هیچ بچه ای تو دنیا گریه نکنه همه واسه بچه های غزه دعا میکنن ولی من میگم بچه هیچ انسانی حتی اسراییلی گریه نکنه ما بزرگترا صلح و دوستی رو برای همه بچه ها به یادگار بزاریم فقط صلح و دوستی و خوبیها و همه زشتیها رو از زندگی بچه هامون پاک کنیم 

نوشته شده در دوشنبه 27 مرداد 1393ساعت 12:53 توسط مامان و باباي امير |
سلام پسر گلم ديگه كم ميام به وبلاگت سر بزنم يه كم شرايط يه كم خودم كه دستم به نوشتن نمياد باعث اين تاخيراس پاك شدن عكسات حالگيري بزرگي بود برام كه هنوز تو شكه اون هستم وبه خودم نيومدم ولي بازم ازت عكس انداختم كه اگه تونستم برات ميزارم ولي دليل اومدم اينجا يه چيز ديگه بود امسال دهه اول زندگيمان تموم شد البته تو از نصفه هاي دهه به جمع من و بابا پيوستي ولي خوب هرچي باشي تو اساس اين زندگي هست سرمايه و نتيجه اين زندگي خيلي دوست دارم عزيزم امسال سالگرد ازدواجمون افتاد به ماه عزيز خدا ماه رمضون ولي برا من يه جورايي خاص بود اولش تصميم داشتم كه خيلي قشنگ بگيرم ولي ديدم بابايي اصلا يادش نيس نميدونم چرا از حال و حوصله افتادم بابايي انگار خيلي خودشو گرفتار كار وزندگي وخرج ومخارج اون كرده شايد بهتر بود من يادش مينداختم ولي نميدونم چرا نتونستم همش تو روياهام نقشه ميكشيدم كه تو دهمين سالگرد يه مهموني مفصل بگيرم و لباس عروسي دوباره بپوشم هرچند ميدونستم نميكنم ولي باز ارزو ميكردم با اينكه عمر به سرعت نور ميگذره ولي هر لحظه لحظه اش از انسان انرژي ميگيره اي خدا چه روزهايي گذرونديم عسل ماما هردومون تلاشمون براي زندگي بهتر توه ايشالا سالهاي سال كنار هم به خوشي وسلامتي وشادي اطرافيمانمان بگذره يه دهه ديگه به سلامتي شروع شد چشماتو مي بوسم و خداروهزاران مرتبه شكر ميكنم كه تورو به من بخشيده دوست دارم عزيزم
نوشته شده در جمعه 27 تير 1393ساعت 9:37 توسط مامان و باباي امير |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد